موید باد شعر قدسی تو / تو را روح القدس بادا موید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:18  توسط دوستداران استاد | 
 

 

 

كتابشناسي مشفق(عباس) کاشاني

 

 ريحانه فتحي ثاني

شاعران و آثارشان همواره در جوامع مختلف به‌عنوان يكي از عناصر تاثيرگذار در فرهنگ شفاهي و رسمي آن مرز و بوم به‌حساب مي‌آيند كه مي‌توانند با مضمون‌پردازي و خلق مفاهيم اسلامي و ملي در شكل‌گيري افكار عمومي موثرواقع شوند.

يكي از اين شاعران تاثيرگذار در ادبيات معاصركشورمان عباس كي‌منش ملقب به مشفق كاشاني است كه در اين نوشتار به آثار وي اشاره شده، تا گامي هر چند كوچك در راستاي شناساندن فرهنگ و ادب اين مرز و بوم برداشته باشيم.

به‌گزارش روابط‌عمومي سازمان تبليغات‌اسلامي، مشفق كاشاني كه در بيشتر قالب‌هاي شعر فارسي طبع‌آزمايي كرده به‌غزل  بيش از قالب‌هاي ديگر علاقه‌مند است، در سال 1304 در كاشان متولد شد.

كاشاني اولين شعر آييني‌اش ‌ (صلاي غم) را كه تضميني زيبا از 12 بند محتشم كاشاني است، در 19 سالگي با عنوان «زينت‌المراثي» به‌دنبال شفاگرفتن از يك بيماري مهلك در كاشان سرود.

اين شاعر تاكنون همكاري با بنياد پانزده خرداد، حوزه انديشه و هنر (حوزه هنري فعلي)؛ صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران؛ شوراي عالي شعر مركز موسيقي صدا و سيما و اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان تهران؛ شوراي شعر ستاد اقامه نماز و ... و همچنين رياست شوراي شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را در كارنامه ادبي و فرهنگي خود ثبت كرده است.

در اين راستا، مجموعه زير به معرفي آثار استاد مشفق كاشاني كه از سوي مركز آفرينش‏هاى ادبى حوزه هنري وابسته به‌سازمان تبليغات اسلامي، تدوين  و يا ديگر مراكز تدوين و يا گردآوري شده است، مي‌پردازد.

 

پنجره‏اى به آفتاب 

 نويسنده: مشفق(عباس) کاشاني .

تعداد صفحات: 236 قيمت: 1850 تومان

شابک: x-964-471-444 قطع: رقعي

نوبت چاپ: اول: 1385 شمارگان: 2200

معرفي کتاب:

كتاب حاضر مجموعه 107 قطعه شعر در قالب غزل، مثنوى،رباعى، چهار پاره و تركيب‏بند، با مضامين عرفانى و مذهبى است.

مناجات با خدا/ دلتنگى از دورى معشوق حقيقى/ مظلوميت مردم‏فلسطين، بوسنى و افغانستان/ ستايش و منقبت حضرت رسول(ص)، حضرت فاطمه (س)، حضرت زينب (س)، حضرت على (ع)،حضرت معصومه (س)، حضرت ابوالفضل (ع)، حضرت مهدى (عج)/شهادت و ميلاد ائمه معصومين و مضامينى از اين دست محتواى‏اشعار را دربرمى‏گيرد. همچنين شاعر، اشعارى درباره حماسه كربلا،روز قدس، بعثت حضرت رسول (ص)، واقعه غدير خم، غيبت‏حضرت مهدى (عج)، خطبه حضرت زينب (س) در كوفه، عيدرمضان و مناسك حج سروده است.

غزلي از اين دفتر با عنوان «از من بشنو» از سروده‏هاي استاد مشفق مي‏خوانيم:

گفتم به دل شکسته در خويش

بيگانه به دوست آشنا نيست

تا آينه شد اسير زنگار

تابنده زچشمه صفا نيست

مرآت حقيقت است، جاني

کز پرتو حق در او ريا نيست

تو هستي و هستي تو از اوست

تا چند سخن، که هست يا نيست؟

هر ذره دليل آفتابي ست

روشن، که زياد او جدا نيست

از کس مشنو که او، کجا هست

از من بشنو، که او کجا نيست؟

يادداشت: 1- عنوان روى جلد كتاب «پنجره‏اى رو به آفتاب» است.

اين کتاب از سوي مركز آفرينش‏هاى ادبى حوزه هنري وابسته به‌سازمان تبليغات اسلامي، تدوين وبا جلد شميز منتشر شده است.

صلاي غم

تضمين دوازه بند محتشم کاشاني، سراينده: مشفق کاشاني. چاپ اول ناشر، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1366، (نوبت چاپ:چاپ اول، تعداد صفحات: 133، قطع: رحلي.

سرود زندگي

سروده: مشفق کاشاني (عباس کي‏منش)، چاپ اول، تهران، کتابفروشي زوار، فروردين 1342، 150ص، وزيري.

آئينه خيال

سروده: مشفق کاشاني. نوبت چاپ: اول، تهران، سازمان انتشارات کيهان، 1372، تعداد صفحات: 207صفحه، قطع: رقعي.

نقشبندان غزل

گردآورنده: عباس مشفق کاشاني. نوبت چاپ: اول، تهران. ناشر: انتشارات انجمن ادبي بنياد 15خرداد، 1365، تعدادصفحات: 492،  قطع: وزيري.

خلوت انس

شرح احوال و آثار و مکاتبات ادبي تني چند از شعراي معاصر، تأليف: مشفق کاشاني. چاپ اول، تهران، ناشر: شرکت انتشاراتي پاژنگ، 1368، تعداد صفحات: 456ص، قطع: وزيري.

فراز مسند خورشيد

گزينه، اشعار مشفق کاشاني به انتخاب: سعيد نياز کرماني. نوبت چاپ: اول، تهران، انتشارات: پاژنگ، 1378، تعداد صفحات: 294، قطع: رقعي.

گزيده ادبيات معاصر

سروده: مشفق کاشاني. نوبت چاپ: اول، تهران.ناشر: نيستان، 1378،تعداد صفحات: 99ص، قطع: رقعي.

هميشه در قلب مني مادر

به کوشش و گزينش: مشفق کاشاني، نوبت چاپ: اول، تهران، ناشر: انتشارات سنايي، 1379، تعداد صفحات: 400ص، قطع: وزيري.

سيرنگ

سروده: عباس مشفق کاشاني. چاپ اول، تهران، چاپ و نشر فرهنگ گستر، 1382، 178ص، رقعي.

شب همه شب

سروده: مشفق کاشاني. چاپ دوم، تهران، نشر دارينوش، 1382، 144ص، رقعي.

هفت بند التهاب

سروده استاد مشفق کاشاني. چاپ اول، قم، نسيم حيات با همکاري صرير، 1384، 70 ص، رقعي.

آئينه آفتاب (پرتوي از انوار علي(ع))

گردآورندگان: محمود شاهرخي- مشفق کاشاني. چاپ دوم، تهران، انتشارات اسوه، 1376، 428ص، وزيري.

محراب آفتاب

زيرنظر: مشفق کاشاني- محمود شاهرخي. چاپ اول، تهران، انجمن شاعران ايران، چاپ اول، تهران، 1379، 479ص، وزيري.

آئينه رجاء (مدايح و مراثي حضرت علي‏بن موسي‏الرضا عليه‏السلام)

به کوشش: محمود شاهرخي- مشفق کاشاني. چاپ اول، تهران، انتشارات اسوه، 1372، 728 ص، وزيري.

آئينه صبر

به‌کوشش: محمود شاهرخي- مشفق کاشاني. چاپ اول، تهران، انتشارات اسوه، 1372ص، وزيري.

آذرخش (گزيده اشعار)

سروده: مشفق کاشاني. چاپ اول، تهران، انتشارات کيهان، 1365، 590ص، وزيري.

همچنين، مجموعه شعر «خاطرات»، 1324،‌ «ديوان حاج اسماعيل صباحي بيدگلي» با همکاري استاد پرتو بيضايي، 1340، «شعر شهادت» 1367، مجموعه شعر «بهار سرخ سرود» 1372، «مجموعه شعر جنگ» آثار شاعران معاصر، 1376، «جمعه خونين» آثار شاعران معاصر در واقعه کعبه، 1376، «آئينه عفاف» مجموعه شعر شاعران گذشته و معاصر درباره حضرت معصومه(س)، «شعر انقلاب» با همکاري حسين لاهوتي،  «آئينه بردباري» مجموعه شعر شاعران گذشته و معاصر درباره امام حسن مجتبي(ع) و «حماسه عاشورا» هم از ديگر آثار ارزشمند و كياب اين استاد شعر و ادب كشور عزيزمان ايران است.

همچنين، افزون بر مطالب فوق، مي‌توان اشعار اين شاعر كشورمان را در لابه‌لاي صفحات كتب زير هم خواند:

باده‏هاى ازلى

 به‏كوشش: دبيرخانه پنجمين كنگره شعر و قصه‏طلاب

تعداد صفحات: 128

قطع: رقعي

نوبت چاپ: چاپ اول: 1375

معرفي کتاب:

كتاب حاضر مجموعه مقالاتى درباره نقد و بررسى آثار واحوال محمدحسين بهجتى (شفق) از شاعران معاصر حوزه‏هاى‏علميه مى‏باشد. وى سراينده دو مجموعه «سرود سحر» و «بارش‏نور» است كه در انواع شعر به خصوص غزل، قصيده و سروده‏هاى‏ملى و انقلابى، توانا مى‏باشد. نقد و بررسى‏هاى ارائه شده كه به‏همراه قطعاتى از آثار وى مى‏باشد، جشن‏نامه‏اى است در تقدير اززحمات اين شاعر گرانقدر كه به مناسبت پنجمين كنگره شعر و قصه‏طلاب سراسر كشور ارائه شده است. اسامى نويسندگان اين مقالات‏به قرار زير است: محمود شاهرخى، جلال رفيع، رحيم مسلمانيان‏قباديانى (تاجيكستان)، على‏رضا سپاهى، ابوطالب مظفرى،غلامحسين عمرانى، محمدباقر نجف‏زاده بارفروش، جواد محقق،مشفق كاشانى، حميد سبزوارى، عباس براتى‏پور، رمضانعلى گلدون،رضا شاكر اردكانى، حسين افخمى اردكانى، محمد افخمى اردكانى.

اين کتاب از سوي مركز آفرينش‏هاى ادبى حوزه هنري وابسته به‌سازمان تبليغات اسلامي،  تدوين وبا جلد شميز منتشر شده است.

قدم‏زدن در كلمات

 نويسنده: عليرضا قزوه .

تعداد صفحات: 248

شابک: 964-471-545-4 قطع: رقعي

نوبت چاپ: چاپ اول: 1378

معرفي کتاب:

كتاب حاضر شامل مجموعه مصاحبه‏هايى است با 25 شاعرمعاصر ايرانى و غيرايرانى همچون: مشفق كاشانى، حسين‏اسرافيلى، صادق رحمانى، سميع القاسم (فلسطينى)، عبدالله پشيو(عراقى)، سيروس احمدى، محمد هاشمى‏فرد و...، كه در اين‏مصاحبه‏ها مواردى چون: نقد شعر و شاعران معاصر، قالب شعرى،آثار و احوال شاعران، نظرات شاعران در باب مسائل ادبى به‏خصوص شعر، بررسى شده است.

اين کتاب از سوي مركز آفرينش‏هاى ادبى حوزه هنري وابسته به‌سازمان تبليغات اسلامي، تدوين وبا جلد شميز منتشر شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:16  توسط دوستداران استاد | 
 

بازآ که دل هنوز به ياد تو دلبر است

جان از دريچه نظرم، چشم بر در است

بازآ دگر که سايه ديوار انتظار

سوزنده‌تر ز تابش خورشيد محشر است

بازآ، که باز مردم چشمم ز درد هجر

در موج خيز اشک چو کشتي، شناور است

بازآ که از فراق تو اي غايب از نظر

دامن ز خون ديده چو درياي گوهر است

اي صبح مهر بخش دل، از مشرق اميد

بنماي رخ که طالعم از شب، سيه‌تر است

زد نقش مهر روي تو بر دل چنان که اشک

آيينه‌دار چهره‌ات اي ماه منظر است

اي رفته از برابر ياران «مشفقت»

رويت به هر چه مي‌نگرم در برابر است

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ساعت 10:51  توسط دوستداران استاد | 
با مشفق كاشاني در خلوت انس
 
محمدرضا سهرابي‌نژاد
 
 
 
 


به ياد «مشفقِ» مشفق

از آن زمان كه بر اين باغ، زيستم، چون ابر1

به پاك طينتي خود گريستم، چون ابر

دلم گرفته از اين آب‌هاي هرزه نفس

بر اين كبود، چگونه بايستم، چون ابر؟

به دشت وجنگل و كوه وكوير، سرگردان

به دست باد، بس آواره زيستم، چون ابر

گهي به اوج و گهي در حضيض مي‌گذرد

مدار زندگي‌ام، آه، چيستم، چون ابر

دوباره ماه بتابد ز مهر، بي‌من و ما

به خاطري نرسد اين كه، نيستم، چون ابر

گذشتم از سر اين باغ و كس نپرسيدم

به شُكر يا به شكايت كه كيستم، چون ابر

به ياد «مشفقِ» مشفق، شبي ز دلتنگي

«تمام هستي خود را گريستم، چون ابر»



يكي از شخصيت‌هاي نامدار روزگار ما، استاد فرزانه، عباس كي منش، مشهور به مشفق كاشاني است. چهره ماندگاري كه 7 دهه از عمر خودرا در وادي ادبيات طي كرده و صاحب تصنيفات و تاليفات گرانسنگ و ماندني فراوان در حوزه شعر و ادب فارسي است.

آشنايي عميق من با اين استاد گرانمايه، به سال هايي برمي‌گردد كه در شوراي عالي شعر و موسيقي صدا و سيما، و نيز در واحد ويرايش راديو، افتخار شاگردي ايشان را داشتم.

در آن سال‌ها، بنده كمترين كه به مدت 12 سال نويسنده و سردبير برنامه «راه شب» راديو بودم و در آن برنامه سه‌ساعته، بخشي با عنوان «شكرستان» را نويسندگي و اجرا مي‌كردم، با خلوت انس، و ديگر تذكره‌ها و شرح حال‌هاي شاعران ديروز و امروز مأنوس شدم.

آشنايي من با خلوت انس، مرا با برخي از مجامع و انجمن‌هاي ادبي تهران نظير« انجمن اميركبير (اراكي‌هاي مقيم تهران)، انجمن صائب، انجمن خواجو، انجمن گلستان سعدي، انجمن خاقاني، انجمن شاعران ايران، انجمن آفتاب حقيقت، انجمن ايران، انجمن غزل و ... آشنا كرد. و من به ضرورت پاي در باغ پر عطر و گل شعر شاعران نسل پيشين گذاشتم و با شاعراني آشنا شدم كه بي‌شك، توانا، كارآزموده، استاد‌ديده و فرهيخته بودند و آثارشان هنوز عطر و بوي زيبايي‌هاي شعر سعدي، حافظ، صائب، مولانا و ... را همراه داشت. شاعراني كه هر يك دهها تاليف و تصنيف تاثيرگذار در شعر معاصر داشتند و كتاب عمرشان پر از تجربيات بكر و حوادث تلخ و شيريني بود كه مي‌توانست براي نسل‌هاي بعد مفيد باشد. اما افسوس كه بسياري از آن سرگذشت‌ها مكتوب نشد.

*‌

يكي از انجمن‌هاي صاحب نام و پر بار و تاثيرگذار ـ در سالهاي دور ـ انجمن ايران بود كه ـ گويا ـ در سال 1300 خورشيدي تولد يافته است و تا سالهاي 1316 تا 1317 در قيد حيات بود. رياست اين انجمن را زنده ياد استاد هاشم‌ميرزا «افسر» برعهده داشت و اعضاي ثابت آن عبارت بودند از زنده‌يادان: ملك‌الشعراي بهار، بديع‌الزمان فروزانفر، پروين اعتصامي، ميرزاده عشقي، فرخي يزدي، سعيد نفيسي، پارسا تويسركاني، عبرت نائيني، عباس فرات، دكتر سادات ناصري، تيمورتاش، ميرزا يحيا دولت آبادي، هادي خان‌اشتري (پدر علي‌اشتر)، وحيد دستجردي، حسن وثوق‌الدوله، ايرج ميرزا، دكتر كاسمي، ميرزا محمدعلي بامداد، حسين سميعي، اديب، صادق سرمد، شهريار تبريزي، احمد گلچين‌مـعــاني، ابوالقاسم ذوقي، سيدغلامرضا روحاني (طنز پرداز معــروف)، تقــي آق اِوْلي، محمدعلي ناصح و...

پس از درگذشت استاد «افسر»‌، استاد ناصح رياست انجمن ادبي ايران را به عهده گرفت كه خود در فضل و كمال و استادي زبانزد خاص و عام بود.

اعضاي دائمي و ثابت اين انجمن عبارت بودند از زنده‌يادان: محمدعلي فتي، بينش، فرات، خليل ساماني، استاد نجاتي، استاد اوستا، اديب، استاد گويا (طناز مشهور)، سهيل خوانساري، ابوالقاسم حالت (طناز معروف و صاحب‌نام)، حسين منزوي، حسين وزيري، پرتو بيضايي، ذكايي بيضايي، دانش، واقف، حسين مظلوم، گلچين معاني، گلشن كردستاني، ناظرزاده كرماني، اديب كسروي، و عزيزان ديگري چون: دكتر كاسمي، دكتر كي‌منش، نياز كرماني، استاد مشفق كاشــاني و ... كــه هر يك از ايشان استادي صاحب نام و داراي چندين و چند اثر ماندني در حوزه ادبيات كشورند. بنابراين استاد مشفق كاشاني شاعري است كه در انجمني چنين توانا و پربار، تحت تربيت ادبي فرهيخته‌اي چون مرحوم «ناصح» پرورش يافته است.

شاعري كه در دهه‌هاي چهل و پنجاه نيز مورد تكريم و احترام بزرگان مطرح معاصر (شاملو، اخوان، فروغ، آتشي، رهي، نادرپور، رحماني، سپهري و ...) بود.

*‌

در آن روزگاران كه شاعران، صميمي‌تر و مهربانتر و دردآشناتر و حق‌شناس‌تر بودند، بدون حب و بغض و باندبازي و مريد پروري، آثار يكديگر را استقبال مي‌كردند و در هجران‌ها و غربت‌ها و بيماري‌ها و ... براي هم شعر مي‌ساختند و به يكديگر تقديم مي‌كردند كه بعدها با عنوان «اخوانيات» در نشريه‌هاي داخلي انجمن‌ها چاپ و منتشر مي‌شد. و افسوس و صد افسوس كه اين شيوه منسوخ گرديد و بعضاً جاي آن را هجويه گرفت!

*‌

بدون اغراق، قريب سي سال است كه افتخار شاگردي استاد مشفق را دارم. شاعري آزاده، غيرتمند، مردمي، نوعدوست، فرهيخته، جوانمرد و مهربان و دوست‌داشتني كه سنگ صبور بسياري از شاعران دردمند بوده و هست و تا آنجا كه مقدور بوده، گره‌گشاي كارهاي فروبسته اهل شعر و ادب بوده است ـ اين را مي‌گويم و از عهده بيرون مي‌آيم.

استاد مشفق، به اصرار و پافشاري فراوان دوستانش سرانجام مكاتبات، اخوانيات و شرح حال و آثار جمعي از شاعران را در دو مجلد تنظيم و به دست چاپ سپرد.

البته در تنظيم، تصحيح و بازخواني اين اثر، زحمات بي‌شائبه «رضا اسماعيلي» شاعر آگاه و متعهد روزگار ما در خور تحسين و تقدير است. خداش قوت بدهاد!

اواخر سال 1388 خورشيدي «خلوت انس» از سوي انتشارات روزنامه اطلاعات به زيور طبع آراسته و راهي بازار كتاب شد و مورد استقبال شاعران و شعردوستان قرار گرفت. مقدمه اين اثر، تراوش قلم تواناي شاعر غيرتمند شيعي دهه 40 و حال، استاد دكتر سيدعلي گرمارودي است كه در كمال پختگي، ايجاز و توانمندي، حق مطلب را ادا كرده است. در آغاز اين مقدمه چنين آمده است:

«استاد پيشكسوت، مشفق كاشاني، چهره نامدار و ماندگار غزل معاصر و از چند تن شاعراني است كه جزو غزلسرايان «نئوكلاسيك» محسوب‌اند. يعني در زمره شاعراني چون استاد هوشنگ ابتهاج، و زنده‌يادان شهريار، رهي معيري، بهزاد كرمانشاهي، عماد خراساني، و نوذر پرنگ و امثال آنها ...».

*‌

شيوه وشگرد استاد مشفق در تاليف و تنظيم خلوت انس با آثار مشابه (تذكره‌ها) متفاوت است. استاد، مكاتبات، اخوانيات و شرح حال و اشعاري را گردآوري كرده كه با صاحبان آن آثار، سال‌هاي دير و دور، حشر و نشر داشته و زندگي كرده و در غم‌ها و شادي هاي آنها شريك بوده است. شاعراني كه هر يك ارادت و شاگردي وحق‌شناسي خود را با شعري تقديمي يا اخوانيه‌اي به اين پير غزل نشان داده‌اند. شاعراني كه يكرنگي و يكدلي، ثابت قدمي، دوستي، محبت، صداقت و عشق خود را بارها و بارها به استاد نشان داده‌اند و با بوسه ادب و احترام، حرمت پيري و استادي و پيشكسوتي او را ارج نهاده‌اند.

*‌

از خصوصيات ديگر اين تذكره، شرح حال «خودنوشته» شاعراني است كه زندگي نامه موجز خود را با خط خود نگاشته اند تا از هرگونه شائبه و تحريف، دور بماند. كوتاه سخن آن كه:

خلوت انس، دريايي است مواج كه موج هر صفحه‌‌اش پر از مرواريدهاي غلطان عاطفه و عشق و زندگي است.

خلوت انس، خلوتي است دنج براي انس و الفت با احساس، انديشه و محبت شاعراني دردآشنا.

خلوت انس، نمايش پاكي جان‌ها در ابراز عشق و محبت و دوستي به يكديگر است.

خلوت انس، شرح حال، آثار و اخوانيات كساني است كه براي نسل امروز اسوه و الگو هستند. شاعراني خود ساخته، دردمند و راهجو. پيران و جواناني كه قلمدار بخشي از شعر امروز اين سرزمين‌اند.

خلوت انس، خلوت شاعران غريبي است كه دردهاي خود را در اين كتاب به نمايش گذاشته‌اند.

خلوت انس، احياگر شيوه و روش خوب و مقبول اخوانيه‌سرايي است كه متاسفانه در اين سال‌ها فراموش شده است. خلوت انس، انس و الفت شاعراني است كه طعم تلخ جنگ را با شهد مقاومت، يكدلي، يكرنگي، دوستي و عشق به انسان، آميخته و در گلوي شعر خود ريخته‌اند.

خلوت انس، سبدي پر از گل‌هاي رنگارنگ عشق و عاطفه و احساس انسان به زندگي و مظاهر آن در خشكسال عاطفه در تمام فصول زندگي است.

خلوت انس، آيينه دوستي و ابراز محبت و عشق شاعران به شاعري فرهيخته و پيشكسوت است كه حق پدر و استادي به گردن بسياري از اهالي شعر و ادب دارد.

خلوت انس، تاريخچه‌اي ـ ولو مختصرـ از حداقل دو دهه از شعر امروز است. كتاب مرجعي با ارزش براي شاعران، پژوهشگران، اصحاب قلم و رسانه، معلمان ادبيات و استادان دانشكده‌ها و نيز دوستداران ادب فارسي در ممالك همزبان و كشورهاي فارسي دوست.

خلوت انس، پر از ستاره است. ستارگاني كه هر يك در آسمان حوزه‌اي از قصيده، غزل، رباعي، دوبيتي، مثنوي، قطعه، شعر نيمايي و سپيد مي‌درخشند.

*‌

در پايان اين مقال، آرزو مي‌كنم كه خداوند سايه استاداني چون مشفق كاشاني را مستدام و وجود نازنين ايشان را از گزند حوادث ايام، مصون بدارد، ان‌شا‌ءالله.

و آرزومندم كه زنگار كينه، بغض و ... از آئينه دل‌هاي برخي از جوانان بي‌مهر به پيشكسوتان، زدوده شود و اين حقيقت تلخ را «باور» كنند كه خياط روزگار، روزي جامه پيشكسوتي را بر اندام آنها نيز خواهد دوخت و چهره‌اشان را از سيلي بي‌مهري جوان‌ترها خواهد نواخت. و البته چنين مباد!

*‌

در اينجا لازم مي‌دانم غزلي از استاد علي‌اكبر كني پور (مستي) را ـ كه همدوره استاد مشفق بوده و دايرة‌المعارفي از شعر و تاريخ شعر معاصر است ـ به خوانندگان گرامي تقديم كنم. استاد علي‌اكبر كني‌پور ـ از نوادگان ملاعلي كني ـ در اخوانيه‌اي خطاب به دوست ديرين خود استاد مشفق چنين سروده‌اند:

چون شعر «مشفق» از گلِ مي پيرهن گرفت

بلبل به نغمه جانب سرو و سمن گرفت

عطر بيان و جامه سكر آفرين او

رونق ز خودنمايي مشك ختن گرفت

هر جرعه نوش ميكده نكته پروري

زين ساقي كمال، شراب كهن گرفت

نازك خيال و خوش سخن و راد، همچو او

كمتر توان سراغ به هر انجمن گرفت

شد مهر آسمان ادب شعر او، از آنك

طغراي نيك اختري از ذوالمنن گرفت

مطرب به شادماني رويش چه جام‌ها

امشب ز دست ساقي شيرين دهن گرفت

از كلك او شكفت چو گل غنچه غزل

مرغ هزار، خانه به بزم سخن گرفت

ساقي، طريق عشق به «مستي» سپر كه جام

تا شد لبالب، آمد و دامان من گرفت!



پي‌نوشت:

1ـ مصراع داخل گيومه، وامي از غزل «ابر» استاد است.

codex17x

page29
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 11:8  توسط دوستداران استاد | 
مصاحبه با استاد مشفق کاشاني

 

از خودتان بگوييد و از اينكه چطوري وارد فضاي شعر شديد و تأثيرگذاران اوليه بر شعر شما چه كساني بودند؟
بسم‌الله‌الرحمن الرحيم، در چهارم مرداد 1304، در شهر كاشان متولد شدم؛ در خانوادة مادري من، شاعراني بودند و عارفاني؛ خود مادرم هم از هنرمندان قاليباف بود كه در كاشان مشهور بود و قاليچه‌هايش دست‌به‌دست مي‌گشت؛ تا پيش از رفتن به دبستان، پرورش من به دست مادر بود؛ چون او بيشتر غزليات حافظ را در حافظه داشت و در عين حال كه سواد فارسي نداشت؛ حديث و قرآن را هم به‌خوبي نزد پدر و مادرش فرا گرفته بود. اين‌طور بود كه از همان اوايل كودكي، ذهن من با مسائل شعري و به‌خصوص وزن شعر آشنا شد.
خلاصه اينكه پرورش در دست چنين مادري پشتوانه‌اي بود براي من؛ در سال سوم ابتدايي در مدرسة پهلوي كاشان، معلمي داشتيم به نام حسن فريدي نطنزي؛ ما در اين مدرسه گلستان سعدي و اشعار نظامي را مي‌خوانديم.
من يك شعري ساختم براي معلم و براي ايشان خواندم؛ بسيار مرا تشويق كرد ايشان؛ بعد از اينكه من اين شعر را خواندم اين عزيز، ديگر دست از سر من برنداشت و آثاري را داد كه بخوانم و سوژه‌هايي به من داد كه شعر كنم.
آن زمان در دبيرستان پهلوي كاشان روزهاي چهارشنبه يك انجمن ادبي بود كه _ خدا رحمت كند _ استاد حسين علي منشي و علي‌نقي راوندي در اين انجمن شركت مي‌كردند و شاگردان دبيرستان كه ذوقي داشتند؛  در اين جلسه شعر مي‌خواندند همين آقاي فريدي مرا هم به آنجا برد و آنجا هم خيلي تجربه اندوختم.
در سال 1318 به علت مشكل كيسه صفرا كه پيدا كردم؛ وضع من به جايي رسيد كه دكترها جوابم كردند؛ و درد شديدي داشتم؛ پدرم هنرمند بود؛ روي فلزات حكاكي مي‌كرد و مؤسس هيئتي بود به نام هيئت اباالفضل كاشان؛ شب تاسوعا در كاشان رسم بود كه چهل منبر را شمع مي‌گذاشتند و پابرهنه مي‌رفتند و من علاقه داشتم به اينها؛ پدرم گفت من امشب شفاي اين بچه را از امام حسين مي‌گيرم؛ چهل سال من در اين خانه دارم سينه مي‌زنم؛ مي‌روم و وقتي برمي‌گردم اين خوب شده؛ با قاطعيت گفت تقريباً نيم ساعت كه از رفتن ايشان گذشت؛ مثل آبي كه روي آتش بريزند؛ درد از وجود من رفت و من فرياد زدم كه گرسنه‌‌ام؛ مادرم مي‌گفت: داروهايت را بخور! مي‌گفتم: من  چيزيم نيست وقتي پدر برگشت و كلون در را كشيد؛ مادرم گفت: عباس خوب شده و دارد غذا مي‌خورد پدر به من گفت حالا تو يك د‌ِيني داري نسبت به امام حسين(ع) و بايد يك شعري بگويي گفتم من در آن حد نيستم كه بتوانم شعر بگويم براي امام حسين(ع)؛ گفت نه بايد اين كار را بكني چون شفا گرفتي از ايشان
در مدرسه پهلوي كه درس مي‌خوانديم؛ سيد بزرگواري به نام سليمي كه مدير مدرسه بود؛ من شب در خواب ديدم كه در مدرسه هستم و پيش سيد ايستاده‌ام؛ سيد دست كرد تو كشو و دوازده بند محتشم را درآورد گفت اين را تضمين  كن! خود حضرت‌عالي مي‌‌دانيد كه تضمين در شعر يكي از فنون خيلي سخت است به اين دليل كه شما مي‌خواهيد به يك بيت سه مصراع يا چهار مصراع اضافه كنيد به‌صورت تخميس يا تثليث شما بايد در آن حد تبحر داشته باشيد كه بتوانيد با آن هدفي كه شاعر اول شعر گفته بگوييد. در همان خواب من گفتم آقا من نمي‌توانم و ايشان گفت كه نه تو مي‌تواني. من وقتي مشغول شدم؛ خوب يادم است كه مثل كسي كه گوشي در گوشش باشد. سه مصراع به من تلقين شده است. حدود دو ماهي من روي تضمين اين دوازده‌بند كار كردم براي هيچ‌كس هم نخواندم؛ نه در انجمن نه براي استادان آن زمان انجمني داشت استاد حسين علي منشي كاشاني، به نام انجمن كريم كه با سهراب سپهري در سال25- 26 به آن انجمن مي‌رفتيم.
شعر را فرستادم براي كتاب‌فروشي اسلاميه كه كتابهاي اسلامي را چاپ مي‌كرد؛ تلگراف زد كه شما موافقت كنيد ما ده هزار نسخه از اين را چاپ مي‌كنيم؛ هزار نسخه هم به شما مي‌دهيم؛ ما هم گفتيم ياعلي! مجموعه چاپ شد و جنجالي در شهر كاشان به‌ پا كرد و بعدها خود زنده‌ياد سليمي كه سفري به كربلا كرد مي‌گفت كه اين دوازده بند آنجا خيلي مشهور است.
آقا بزرگ تهراني در الذريعه كه تأليفات شيعيان را فهرست كرده؛ آنجا معرفي مي‌كند كه تضمين دوازده بند محتشم اثر عباس المشفق الغاساني
قبل از انقلاب اين تضمين دو مرتبه چاپ شد؛ دفعة اول تمام كتاب‌فروشيهاي اسلامي چاپ كردند؛ بعد سازمان آهنگ چاپ كرد و بعد از انقلاب، وزارت ارشاد، دوازده بند را دادند به استاد عجلي از استادان خط و خطاطي كردند به نام «صلاي‌غم» چاپ شد و چاپ اول ده هزار نسخه و چاپ دوم سه هزار نسخه كه الان ناياب است.
قبل از انقلاب، كارهايي كه چاپ كردم يكي «سرود زندگي» است و «شراب آفتاب» كه دو مجموعه شعر است و ديوان «صباحي بيدگلي كاشاني» را هم با همكاري زنده‌ياد استاد حسين پرتو چاپ كرديم كه همه ناياب هستند البته انتشارات «ما» همين مجموعه را بدون اطلاع و اجازة ما چاپ كرد كه چيز خوبي از كار در نيامده؛ بعد از انقلاب، اولين كاري كه از من منتشر شد، گزيده‌اي از شعرهاي من بود توسط انتشارات كيهان به نام «آذرخش» و بعد از آن توسط همين ناشر «آيينه خيال» منتشر شد و بعد از اين تذكره‌اي دارم به نام «‌خلوت انس» كه شرح حال 72 نفر از شاعران معاصر است كه من با اينها دوستي و حشر ‌و نشر داشتم؛ در اين مجموعه ضمن معرفي و شرح حال اين شاعران «اخوانيات» را هم اخوانياتي آوردم كه آن هم ناياب است. و با تجديدنظري كه كردم؛ جلد دومش هم آمادة چاپ است. كه مال انتشارات «پاژنگ» است و همين انتشارات باز مجموعه‌اي از غزليات مرا چاپ كرد به نام «فراز مسند خورشيد» كه اين تركيب از حافظ گرفته شده و به‌دنبال اين «دريچه‌اي به آفتاب» كه شعرهاي آئيني و عاشورايي است و مراثي و مدايح ائمه اطهار كه حوزة هنري چاپ كردند؛ ديگر «شب همه شب» توسط انتشارات «داريوش» كه اين مجموعه را امسال «انجمن قلم» به‌عنوان بهترين مجموعة شعر برگزيد. و آخرين مجموعة شعر من در حوزة آثاري در مورد حضرت امام و شهيد و شهادت و مسائل جنگ است به نام «سي‌رنگ» توسط انتشارات «فرهنگ‌گستر» چاپ شد با حمايت بنياد حفظ ارزشهاي دفاع مقدس؛
و اما در كنار اين كارها اولين مرتبه من مجموعه‌‌اي را در سال 63 به نام «نقشبندان غزل» منتشر كردم كه فقط غزلياتي بود كه شاعران مطرح در اوايل انقلاب سروده بودند در زمينة جنگ و شهادت و «پرتوي از انوار پانزده خرداد» شعرهايي در قالبهاي مختلف كه بنياد 15 خرداد هر دو را يكي را به‌وسيله كيهان و يكي را به‌وسيله روزنامة اطلاعات منتشر كرد.
و در طول جنگ تحميلي شش مجموعه با همكاري استاد «محمود شاهرخي» متخلص به ؟ منتشر كرديم؛ يك مجموعه‌اش «شعر شهادت» بود «كعبة خونين» انتشارات سروش، «شعر شهادت» بنياد شهيد با همكاري وزارت ارشاد؛ يك مجموعه شعر جنگ؛ «امير كبير» بقيه را هم وزارت ارشاد چاپ كرد كه جمعا‍ً شش تا مي‌شود پس از ارتحال حضرت امام در مدت يك ماه تا چهل روز، شايد حدود پانزده هزار شعر در رثاي حضرت امام سروده شد؛ ما گزيده‌اي از اينها را به‌عنوان «سوگنامة امام‌(ره)» جمع‌آوري كرديم كه انتشارات سروش چاپ كرد.
تا آذر سال 1333در كاشان بودم  و مدت دو سال در مدرسه «گوهر مراد» معلم بودم در همان موقع ما در كاشان انجمني را به سرپرستي استاد حسين‌علي منشي كاشاني كه استاد شعر و ادب در زمينة كلاسيك بود و حافظة عجيبي داشت انجمن كليم كاشاني را ترتيب داديم كه در اين انجمن تعداد عديده‌اي كه شركت مي‌كردند من بودم، سهراب سپهري در سالي كه در كاشان بود و جمعي از شاعران كاشان مثل «عباس حدادي» كه الان حيات دارد و «رضا ال ياسين» كه پارسال فوت كرد و چند نفر ديگر و خيلي محدود بود در اين انجمن، شعر نقد مي‌شد.
بعدها در كارشان انجمني به سرپرستي استاد مصطفي فيضي تشكيل شد. بعد از آمدنم به تهران، اين انجمن كه هنوز هم فعال است؛ تقريباً تمام شاعران كاشان را پوشش مي‌داد.
من گاهي كه به كاشان مي‌رفتم در اين انجمن شركت مي‌كردم.
من در انجمن «كليم كاشاني» بعد هم در انجمن «صبا» و با بزرگاني كه آن‌موقع در كاشان بودند رفت‌وآمد داشتم آشنا شدم؛ يكي حسين‌علي منشي بود كه من مديون او بعد از مرحوم حسن فريدي هستم و پسر او هم استاد محمود منشي كه چند سال بعد از انقلاب فوت كرد
در آذر سال 1333 به تهران آمدم؛ چون در جست‌وجوي انجمني بودم كه به آن پناه بياورم؛ يكي از دوستان مرا راهنمايي كرد به انجمن ادبي ايران به سرپرستي استاد علامه محمدعلي ناصح كه در منزلش در خيابان اميريه چهارم، روزهاي سه‌شنبه انجمن ادبي داشت. كه اين انجمن از نظر تاريخي، دنبالة انجمن «حكيم نظامي» بود كه در زمان حيات مرحوم دستگردي تشكيل مي‌شد و پس از مرگ مرحوم وحيد دستگردي، استاد ناصح كه عضو انجمن و از دوستان ايشان بود؛ اين انجمن را تشكيل داد، در اينجا گهگاهي زنده‌ياد اميري فيروزكوهي، رهي معيري، معاني، محمدعلي نجاتي، احمد سهيلي خوانساري و از جوان‌ترها زنده‌ياد اوستا، مرحوم گلشن كردستاني، مرحوم غلامحسين مولوي (تنها) حضور داشتند و جوان‌تر از آنها بنده بودم و محمد گلبن، خليل ساماني (موج) و علي‌اكبر كناپور كه حيات دارد.
اگر شعري را كسي مي‌خواند قابل  اصلاح بود نظر مي‌داد و اصلاح مي‌شد و اگر نبود مي‌گفت بريز دور و بارها ما اين كار را كرديم.
به همين انجمن سالياني چند، استاد فرزانه مظاهر مصفا هم مي‌آمد مرحوم خليل‌الله خليلي شاعر بزرگ افغانستان _ كه در تبعيد در پاكستان هنگام اشغال افغانستان فوت كرد _ ايشان از شاعراني بود كه در سبك خراساني همپاي مرحوم بهار مي‌شد گفت بود. هر موقع كه ايشان به تهران مي‌آمد يكي از صدرنشينان انجمن ايشان بود مرحوم فرخ خراساني كه خودش انجمني در مشهد داشت؛ وقتي مي‌‌آمد تهران مي‌رفت منزل استاد ناصح؛ در اين انجمن خيلي چيزها كسب كردم و درود مي‌فرستم به روان پاك اين مرد كه بدون هيچ چشم‌داشتي عده‌اي را تربيت كرد شاعران برجسته‌اي به خدمتتان عرض كردم در كنار اين انجمن ادبي ما چند تا انجمن ديگر داشتيم يك انجمن بود به نام انجمن ادبي «تهران» كه مرحوم ذكايي بيضايي پدر بهرام بيضايي، رئيس و بنيان‌گذار اين انجمن بود آنجا هم مي‌رفتيم؛ انجمن خوبي بود ولي دو تا انجمن ديگر بود يكي انجمن «ايران و پاكستان» و «ايران و تركيه» كه فقط محل  اجتماع شاعراني بود كه فقط مي‌خواستند وقت بگذرانند چون آنجا شعري خوانده مي‌شد و همه به‌به و چه‌چه! مي‌كردند و هيچ اظهارنظري نمي‌شد و نتيجه‌اي از اين انجمنها برده نمي‌شد و سرپرست اين انجمنها يكي صادق سرمد بود و «ايران و تركيه» و «آذر آبادگان» را مرحوم محمد بيگي كه نماينده مجلس هم بود اداره مي‌كرد و تا اين اواخر هم داير بود.
الان هم كه من در خدمت شما هستم؛ در شهر تهران شايد حدود سي تا انجمن ادبي باشد كه حال و هوايشان همين است كه نه نقدي روي شعر مي‌شود؛ نه بهره‌اي كسي مي‌برد و وقت‌گذراني مي‌كنند؛ اخيراً ما در «انجمن شاعران ايران» كه تقريباً از سال 78 تأسيس شد ما اخيرا‍ً هيئت خانم دكتر راكعي و مهندس عبدالملكيان و دكتر قيصر امين‌پور و ساعد باقري و بنده يك كلاس نقد و بررسي شعر داير كرده‌ايم به نام «حلقة مهر» كه چهارمين جلسه‌اش شايد اين پنج‌‌شنبه باشد آنجا ما با عزيزاني كه مي‌آيند؛ شرط مي‌كنيم كه اينجا شعرها نقد مي‌شود؛ اگر مايليد بياييد. اكثر فرهنگسراهايي كه در تهران هست جلسات شعر‌‌خواني هم دارند اما همين‌طور كه عرض كردم نقد نيست در كنار اينها انجمنهاي ادبي هست كه در خانه‌ها تشكيل مي‌شود كه حالت مهماني  دارد؛ هم شاعر و هم غيرشاعر در اينها شركت مي‌كند و براي وقت‌گذراني است.
چند نفر شاعر جمع مي‌شوند و چند تا روزنامه هم دستشان است و كارشان اين است كه همديگر را مطرح مي‌كنند از حوزة دوستي اينها وقتي خارج شوي، ديگر كسي شاعر نيست؛ شاعراني در گوشه و كنار مملكت هستند كه هيچ‌كس خبري از اينها ندارد، نه مطرحشان مي‌كنند و نه كسي بهايي به اينها مي‌دهد؛ در عين حالي كه خود من با تجربه‌اي كه دارم و با اكثر شاعراني كه در شهرستانها هستند هم مكاتبه دارم و در سفرهايي كه دارم به سراغ اينها مي‌روم؛ بدون ترديد شاعراني را ما در اين روستاها و شهرستانها داريم كه خيلي بالاتر از اين شاعران مطرح هستند؛  اما كسي اينها را تحويل نمي‌گيرد و اگر شعرشان را هم بفرستند؛ نه كسي چاپ مي‌كند؛ نه جواب مي‌دهد.
شما اگر به آرشيو روزنامه‌ها تسلط داشته باشيد مي‌بينيد كه در اول كار چه اندازه زجر دادند نيما را، چقدر اين مرد را به تمسخر گرفتند، چقدر برايش جوك ساختند و شاعراني كه پيرو نيما بودند ولي چون سخن حق بود و كاري كه نيما كرده بود مشخص بود و ايمان داشت به كارش مطرح شد. من نمي‌گويم كه شعر نيمايي را نيما به كمال رساند او آغازگر اين بود، ما در اين سير شاعران بعد از نيما را مي‌بينيم كه سبكهاي خاصي دارند؛ شاعراني مثل شاملو و سپهري، اخوان ثالث و منوچهر آتشي و ... بعد از شايد بيست سال چهره نيما روشن شد كه چه بوده و چه كرده است. ولي با خون‌جگر
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليك به خون جگر شود
نيما هم يك حالتي اين‌طور داشت.
متأسفانه يك عده توجه ندارند كه نيما اگر آمد و اوزان نيمايي را ابداع كرد و وسعت داد به قالبهاي شعري اين در اثر مطالعه و گذشتن از مرز شعر كلاسيك بود كما اينكه پيروان نيما را هم مي‌بينيد؛ شما مهدي اخوان را ببينيد ابتدا از شعر كلاسيك شروع كرد، اخوان وقتي غزل مي‌سازد؛ تسلط دارد؛ وقتي قصيده مي‌سازد؛ تسلط دارد و بعد هم با آن آثار متعالي كه به‌وجود آورد و تقريبا‍ً كار نيما را ادامه داد به كمال رساند از نظر خودش و ديگران هم همين كار را كردند شما مي‌بينيد كه منوچهر آتشي 50 سال در شعر مطالعه داشته و شعر كلاسيك را خوب درك كرده، به دليل يك مجموعة غزل كه منتشر كرده يا شاملو را مي‌بينيد گفته من 40 بار «تاريخ بيهقي» را خواندم يعني متون قديمي را چون خيلي از تركيباتي كه خلق مي‌كند منبعث از متون قديم است يا فروغ و سيمين بهبهاني هم پشتوانه‌شان شعر كلاسيك است.
بعد از صدور فرمان مشروطيت توسط مضفر‌الدين شاه شعر از دربار رسوخ كرد در اجتماع و شاعران آن دوره كه مجبور بودند در اعياد بروند در مدح حاكم و شاه ظالم شعر بسازند اينها احساس كردند كه زمانه عوض شده و بايد شعر را مردمي كرد و ما مي‌بينيم در دورة مشروطه شاعراني مثل فرخي و عشقي و عارف قزويني با ترانه‌هايش و ملك‌الشعراي بهار و نسيم شمال شروع كردند به پرداختن به دردهاي مردم و بيان رنجهايي كه مردم در طول ساليان دراز كشيده بودند، به شهادت آثاري كه هست، اينها يك‌نوع چراغي فرا راه شاعران بعدي گذاشتند كه شما راهتان اين است و بايد به مردم فكر كنيد و پيامتان مردمي باشد؛ در شعر وقتي عشقي و فرخي تن ندادند به سرسپردگي رضاخان؛ عشقي در خانه‌اش ترور شد؛ فرخي در زندان كشته شد وقتي مشروطيت پا گرفت؛ استعمار از آستين خود رضاخان را بيرون آورد و گذاشت؛ ظاهر قضيه در مشروطه نمايندگان انتخاب مي‌شد، اما در اصل ليست نمايندگان در شهرباني تهيه مي‌شد و به فرماندار و استاندار مي‌گفتند اينها بايد از صندوق بيرون بيايد؛ همان استبداد قبلي در لباس مشروطيت ظاهر شد؛ لذا همين دست‌نشاندگان استعمار مي‌خواستند دهان اين شاعران را ببندند؛ كما اينكه شما خوانده‌ايد وقتي فرخي مي‌رود در يزد شعر مي‌سازد در انتقاد از حاكم به جاي مدح او؛ دهانش را مي‌دوزند. عشقي را ترور مي‌كنند، ملك‌الشعرا را تبعيد مي‌كنند به اصفهان و بين اين شاعران، كساني تا آخر ايستاده‌اند؛ يكي فرخي بود، يكي عشقي، بعضي ديگران هم خودشان را هماهنگ كردند و باز مداحيها شروع شد اما اثر خودش را اين آزادمنشي و آزاد اندييشي و شعر مردمي در اجتماع گذاشت و اين تنگنا و اختناق تا زماني كه رضاخان سر كار بود برقرار بود؛ اگر هم شاعري در گوشه و كنار اين مملكت شعري مي‌ساخت نمي‌توانست منتشر كند و روزنامه‌ها هم تحت كنترل بود؛ ولي بود اين آثار و بعد از فرار رضاخان آثاري را مي‌خوانيم كه در خفا مي‌نشستند؛ دردها را مي‌گفتند.
بعد از شهريور 1320 كه رضاخان رفت از ايران دوباره فضا كمي مساعد شد؛ و آثار خوبي به وجود آمد. بهار قصيده دماوند را مي‌سازد كه از ابتدا تا انتها انتقاد است، يا خيليها مثل شهريار، رعدي آذرخشي و ... كارهاي انتقادي زيادي مي‌سازند.
بعد از كودتاي 28 مرداد باز همان خفقان و تنگنا به‌وجود آمد، من يادم است كه اگر شاعري در انجمنهاي ادبي شعري يا غزلي مي‌خواند كه انتقادي در‌ آن بود؛ روز بعد شهرباني تذكر مي‌داد
من يك غزلي ساخته بودم يك كاري كه مي‌كردم آن موقع بين غزل گاهي يك حرفي مي‌زدم و دردي را بيان مي‌كردم، يك غزلي ساخته بودم «اگر با طراوت تو گلي در چمن يكي است / آن تازه‌گل تويي تو نگارا سخن يكي است»
يك دفعه وسط غزل من گفتم كه
«ايمن به جان خويش نشستن ز ابلهي‌است/ آنجا كه نقش راهبر و راهزن يكي است» روز بعد در محل وزارت آموزش و پرورش يك يادداشتي آوردند كه شما فردا خيابان اميريه چهارراه مختاري، ساختمان فلان، مراجعه كنيد، ما روز ديگر با ترس و لرز رفتيم آنجا و دوساعتي ما را در اتاقي تنها گذاشتند مخصوصا‍ً از نظر رواني اذيت مي‌كردند، بعد يك جوانكي آمد كه آقاي مشفق، شما اين شعري كه ديشب در انجمن حافظ خوانديد، منظورتان از اين بيت چه بود؟ گفتم خوب معلوم است من گفتم «آنجا» نگفتم كه «اينجا» شايد نظرم آمريكا بوده، شايد جاي ديگر بوده، يك نگاهي كرد؛ نگه كردن عاقل اندر سفيه\ گفت ما را بازي نده، ما مي‌فهميم كه چه گفتي ولي خواهش مي‌كنيم ديگر از اين كارها نكن.
در آن موقع شرايطي بود كه اگر در شعر كلمة «جنگل» بود؛ شعر سانسور مي‌شد و متأسفانه خود شاعران مطرح آن دوره مي‌آمدند و نظارت مي‌كردند همين شعر مرا يك شاعر يادداشت كرده بود و داده بود كه ما بعدا‍ً شناختيمش، وضع چنان بود كه واقعا‍ً نمي‌شد حرف زد ولي گوشه و كنار مملكت باز فريادهايي بود؛ ضجه‌هايي بود كه آن هم از طرف شاعران و هنرمندان به گوش مي‌رسيد. يعني آثاري را محرمانه پخش مي‌كردند يادم است يك سرهنگ ارتشي، شعري در فضاحت دربار سروده بود؛ در حدود 80 _ 90 بيت و بدترين فحشها را داده بود به دربار و دست همه كس هم بود؛ يعني گهگاهي جهشي اتفاق مي‌افتاد. بعد از انقلاب اسلامي جامعه دگرگوني خاصي پيدا كرد و در اثر آزادي كه به شاعر و هنرمند داده شد؛ تحولي ايجاد شد كه شعر را به شكوفايي رساند؛ نمونة سبك و ديد خاصي از نظر نوآوري كه در آثار گذشتگان ما اصلا‍ً نمي‌بينيم؛ شعرهايي است كه دربارة جنگ سروده شده؛ شما به آثار شاعران برجسته؛ همه را نمي‌گويم تعداد انگشت‌شماري كه در تهران بودند، اينها آثاري را به‌وجود آوردند كه نمونه‌اش را در ادبيات فارسي نداشتيم؛ از نظر ديد و مضمون و لفظ؛ اشاره مي‌كنم به آثار دكتر قيصر امين‌پور؛ شما ببينيد آن شعر (شعري براي جنگ) در تاريخ معاصر ما بي‌نظير است؛ اين شعر هم در اوزان نيمايي است، هم اين تركيباتي كه قيصر آورده و صحنه‌پردازيهايي كه كرده مثلش را نداريم در ادبيات؛ اين عقيدة من است يا دكتر حسن حسيني كارهايي دارد در زمينه جنگ كم‌نظير و بي‌نظير قيصر و دكتر حسيني اگر در قالبهاي كلاسيك هم شعر سرودند من‌جمله رباعي فقط كالبد و قالب آن را استفاده كردند ولي مضامين همه تازه‌اند و متأسفانه عدة زيادي كه خواستند تقليد كنند كه گفت: «خلق را تقليدشان بر باد داد / اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد» هيچ‌كدام موفق نشدند؛ چون ابتكار دست اينها بود.
حالا با تمام فراز و فرودهايي كه ما در شعر جنگ داريم، تحولي از اين نظر در شعر ايجاد شد كه ما نظرش را در دهه‌هاي گذشته نداشتيم؛ اين درست كه مرحوم بهار در جنگ‌ بين‌الملل دوم براي صح آن قصيده متعالي را ساخت، ولي قصيده در قالب كلاسيك، همان مضامين گذشتگان بود. چون خود قصيده استقبال از منوچهري است كه شايد بدين وسيله بالاتر از قصيده منوچهري يا همپاي آن قصيده است.
ولي اين را مقايسه كنيد با شعر جنگ دكتر امين‌پور ببينيد فرق از زمين است تا آسمان؛ از نظر تركيبات و تصويرسازي و واژه‌ها فرق دارد.
امروز ما مي‌بينيم حتي شاعران نوپرداز دارند غزل مي‌سازند و الان غزلياتي از اين جوانها مي‌بينيم، در تاريخ ادبيات فارسي سابقه ندارد و فقط قالب، قالب غزل است ناميرا‌ترين قالب شعر غزل است؛ 50 سال پيش مرحوم شاملو در نقدي كه بر «ساية عمر» رهي نوشت؛ نوشت كه دورة‌ غزل‌سرايي تمام شده، چون محبتي هم با من داشت يك روزي كه خدمتشان بودم، گفتم كه جناب شاملو اين نظري كه داريد؛ قطعي است؛ گفت من نوشته‌‌ام يعني به نظرم قطعي است گفتم من فكر نمي‌كنم؛ غزل خواهد بود و الان 50 سال از آن نظريه گذشته و حتي شاعران نوپرداز مثل منوچهر آتشي يا حسين منزوي كه قبلا‍ً شعر نو مي‌‌ساختند؛ در قالب غزل اما با مضامين تازه و تركيبات تازه شعر مي‌گويند. قالب مطرح نيست حرفي كه مي‌زني بايد تازه باشد از تقليد به‌دور باشد حرف مال خودت باشد نه اينكه از كسي بروي تركيبي بگيري و به‌صورت ديگري بياوري يعني پايين‌تر از سطح شعر اولي كه اين كارها را هم بعضيها مي‌كنند.
يكي از خصوصياتي كه به نظر بنده بايد در شعر باشد اين است كه هر شعر بايد شناسنامة زمان خود باشد؛ خيلي از شاعران هستند كه هم سن و سال ما هستند هنوز نشسته و مي‌گويد «دلبر و جانان من برده دل و جان من» سربازي آمد، رفت پيش فرمانده‌اش گفت: قربان مژده! من عاشق شده‌ام گفت عاشق كي شدي؟ گفت هر كسي كه جناب‌‌عالي تعيين كنيد اين ماجراي اين حضرات است كه همان تركيبات گذشته را دارند؛ نشخوار مي‌كنند و متوجه هم نيستند كه زمانه عوض شده و شعر امروز با گذشته صد و هشتاد درجه فرق كرده است.
دكتر موسوي گرمارودي در جايي گفته بود كه من افتخار مي‌كنم كه شاعر مذهبي باشم ببينيد اگر فطرت ما پاك باشد؛ هيچ‌وقت از ديندار بودن شرم نمي‌كنيم؛ اگر ما به تاريخ ادب و فرهنگ اين مملكت از سنايي گرفته تا حالا نگاه كنيم بهترين آثارشان منبعث از قرآن و مسائل مذهبي است.
وقتي رضا‌خان مسلط شد بر ايران؛ قبل از اينكه به سلطنت برسد؛ مي‌رفت خودش در دسته‌‌جات سينه‌زني سينه مي‌زد، حتي گ‍ِل به سر مي‌زد و تظاهر به دين‌داري مي‌كرد؛ ولي وقتي مسلط شد چون مأمور شده بود كه دين‌زدايي بكند از ايران؛ تمام هم و غم‌اش اين بود كه مردم را از دين جدا كند، يكي مسئله حجاب بود يكي لباس ايرانيان بود؛ اينها از اهداف دين‌زدايي بود؛ حتي زمزمه‌اي را بلند كردند كه اين خط فارسي به درد ما نمي‌خورد؛ كه اين تأثير آشنايي رضاخان با آتا‌تورك بود كه گفت ما خط را لاتين كرديم نتيجه‌اش اين شد كه مردم تركيه از فرهنگ خودشان جدا كرديم الآن بايد آثار فرهنگي يا مذهبي‌شان را ترجمه كنند، به لاتين تا بتوانند بخوانند و اين ادامه داشت تا زمان محمدرضا، آن‌قدر اينها در روزنامه‌ها به روحانيت جسارت كردند كه تلقين كرده بودند به مردم كه اينها به شما دروغ مي‌گويند، اينها با خارجيها هم‌دستند، حتي گفتند علماي نجف حقوق ماهيانه از انگليس مي‌گيرند و نتيجه اين مي‌شود كه مردم عوام اثر مي‌گيرند.
وقتي من شاغل بودم در آموزش و پرورش و براي بازرسي مي‌رفتيم به مدارس؛ من نماز مي‌خواندم بازرساني كه با من بودند، مرا مسخره مي‌كردند و مي‌خنديدند كه مشفق هم اُمل است و تا اين حد تبليغات اثر گذاشته بود در طبقة باسواد مملكت؛ منهاي عده‌اي معدود كه توانستند دينشان را حفظ كنند؛ عدة زيادي از مردم، تحت تأثير روزنامه‌ها و راديو و بعد تلويزيون بودند.
در مورد خط فارسي زمزمه‌اي بلند شد در زمان محمدرضا چون رضاخان نتوانست انجام دهد و علماي قم طومارهايي فرستادند كه ما نمي‌گذاريم اين‌طور شود و نتايج آن را هم نوشتند.
در زمان رضا شاه امكان نداشت دسته‌اي راه بيفتد براي سينه‌زني تا صداي روضه از خانه‌اي بلند مي‌شد آژانها مي‌ريختند، چادر از سر زنها مي‌كشيدند و افتضاح راه مي‌انداختند تا مردم را بيزار كنند مي‌گفتند اگر مي‌خواهيد زندگي كنيد بايد بدون چادر باشيد.
يكي ديگر از عوامل دوري روشنفكران از دين؛ به‌وجود آمدن حزب توده بود، شما غافل نباشيد از اينكه اينها چه اندازه در جدا كردن مردم از دين فعاليت داشتند، چون من از نزديك مي‌ديدم اينها را، اولين مسئله‌شان اين بود كه بايد لائيك باشيد، مي‌گفتند تنها چيزي كه نمي‌گذارد مردم رشد كنند ديني است كه دارند و بايد دين را بگيريم از مردم تا اهدافمان را اجرا كنيم.
تبعات اين حركتها هنوز وجود دارد و اگر فطرت كسي پاك باشد اگر فرد در خانواده‌اي مذهبي رشد كرده باشد؛ دينش را از دست نمي‌دهد كسي كه بي‌دين مي‌شود؛ فطرتش پاك نيست و ضعفي در او هست؛ اين را هم كاري‌اش نمي‌توان كرد؛ يكي ممكن است 50 سال تظاهر كند؛ كه من دين دارم نمازم بخواند ولي معتقد نباشد اينها بوده و هست.
ما نمي‌توانيم بگوييم روحانيت تسامح كرده در كار خودش؛ در خود كاشان ما محرمانه واعظ را مي‌آورديم در جلسه‌اي كه 30 نفر، 20 نفر در زيرزمين برايمان بحث مي‌كرد؛ الان اگر بعضي از جوانها عارشان مي‌آيد مذهبي باشند، برمي‌گردد به فطرتشان؛ همه اين حرف را نمي‌زنند اينهايي كه من با آنها حشر‌ونشر داشتم خيليهاشان آدمهاي معتقدي‌اند، بعضيهاشان هم كه تا مدتي تظاهر مي‌كنند و حتي بعضيها مي‌گويند ما اشتباه كرديم براي جنگ شعر گفتيم، ما داريم اينها را، با نظري اجمالي به تاريخ گذشته مي‌بينيم كه اين پايدار بوده و خواهد بود شما فكر مي‌كنيد در زمانهاي گذشته چقدر شيعيان را كشتند، براي اينكه دين را از بين ببرند ولي نتوانستند منتها كاري كه توانستند؛ اختلاف بين شيعه و سني بود انگليسيها براي اينكه دين را بگيرند در زمان قاجار؛ بهائيت را آوردند؛ اسماعيلي را بنا كردند؛ حتي آقاخان محلاتي داماد فتحعلي‌‌شاه شد؛ تعريف مي‌كردند كه در هندوستان؛ آن‌قدر انگليسيها براي اين مرد تبليغات كردند كه مردم مي‌رفتند طلاهايشان را در دريا مي‌ريختند مي‌گفتند مي‌رسد به دست آقاخان؛ كه بعد مي‌نويسند آقاخان بخشنامه مي‌كند به متوليان خودش كه به اين مريدان بگوييد در حسابهاي بانكي من بريزند، زودتر به دست من مي‌رسد.
ولي خوشبختانه اين حركتها پا نگرفت؛ اگرچه يك عده‌اي را همراه خودش برد؛ الان اثري از حزب توده شما نمي‌بينيد و اينها مثل حبابي هستند.
ما سي چهل تا انجمن شاعران در تهران داريم فرهنگسراها را داريم و نهادهايي را داريم كه كارشان در حوزة شعر و ادب و داستان است و هر كدام يك سازي براي خودشان مي‌زنند. اگر واقعا‍ً بخواهيد نتيجة كلي بگيريد كه اين نسل امروز و فردا را هدايت كنيد به سوي معارف اسلامي راهش اين است كه اين نهادها را يك‌پارچه كنند، يك محل را ترتيب بدهند و تمام اين نهادها را در شهرستانها و تهران تحت پوشش بگيرد؛ تو يك شهر ده تا انجمن ادبي است كه اين نشسته به آن فحش مي‌دهد، اين آن را نفي مي‌كند، اما اگر يك‌پارچه شود و تنظيم بشود كه هدفش رهبري جوانها به معارف اسلامي باشد.
روحانيون بودند كه قبول نداريم.
اين نگاه چون فراگير نمي‌شود خود آقاي خامنه‌اي چند جلسه در اين ده سال اخير با شعرا داشته به نظر من يك راهش يك‌پارچه كردن است در كنار اين نهادهايي كه ما داريم و دم از اسلاميت و دين مي‌زنند ولي دين ندارند؛ تشكيلاتي است كه بي‌‌ديني را تبليغ مي‌كند مثل كانون نويسندگان؛ چهره‌هايي دارند آنجا فعاليت مي‌كنند و داد مي‌زنند كه ‌آزادي نيست.
ما در كاشان كه بوديم آقايي روحاني بود كه مي‌گفت مثنوي را بايد با انبر برداريد؛ نجس است؛ حافظ نجس است خدا رحمت كند آيت‌ا.. حائري، مرجع زمان رضا شاه را، به بچه‌ها مي‌گويد شما نرويد مثنوي بخوانيد (طلبه‌ها) يك روزي دو تا از طلبه‌ها صبح زود مي‌روند منزل آقا سوالي داشتند، وارد مي‌شوند مي‌بينند كه آقا روي بالش افتاده و مثنوي مي‌خواند يك نگاهي به او مي‌كنند و مي‌گويند شما به ما گفتيد كه نخوانيم خنده‌اي مي‌كند و مي‌گويد به شما احمقها گفتم كه نخوانيد؛ شماها نمي‌فهميد هنوز الان هم داريم كه حافظ را قبول ندارند و مولانا را مي‌گويند كافر بوده‌اند.
يك شب آقايي صحبت مي‌كرد مي‌گفت كه آثار شاعران گذشته سعدي و حافظ را بايد اصلاح كرد مثلا‍ً شعري كه سعدي مي‌گويد: چگونه شكر اين نعمت گذارم كه زور مردم آزاري ندارم فرموده بودند كه من از مرحوم آيت‌ا.. فلسفي شنيدم كه اين شعر را اصلاح كرده‌اند «چگونه شكر اين نعمت گذارم/ كه دارم زور و آزاري ندارم» حالا يكي نيست كه به حضرت آيت‌ا... حائري شيرازي بگويد كه عزيز دلم اگر سعدي سعدي است مي‌دانسته چه بگويد ما حق نداريم بگوييم اشتباه كرده؛ وقتي ديدمشان اين‌طور است؛ هرچه شما هم بگوييد؛ او هزار وصله مي‌چسباند كه دين ندارد.
مهدي اخوان ثالث ابتدا گرايش به حزب توده داشت و آمده و رفت با اين حضرات به‌خاطر همين هم زندان بود؛ مي‌گويند اخوان شعري عليه دستگاه مي‌سازد و منتشر مي‌شود و خيلي تند است و الهام دارد از حزب توده، ركن دو دستگاه مي‌افتد دنبال اينكه شاعر را پيدا كند و پيش هر شاعري مي‌رود؛ مي‌گويند ما نمي‌دانيم مي‌روند پيش نيما و نيما كه همان سادگي روستايي‌اش را حفظ كرده مي‌گويد هزار بار گفتم به اين پسرة مشهدي اين حرفهاي سياسي را نزن لو مي‌روي و ... خلاصه لو مي‌رود و اخوان به زندان مي‌رود.
اخوان اين روحيه را كه هميشه با دستگاه حكومتي چه پهلوي چه جمهوري اسلامي مخالف باشد. حفظ كرد و تن نداد يعني در زمان شاه بارها رفتند پيشش كه تأمينش كنند؛ با اينكه در نهايت فقر زندگي مي‌كرد اما راضي نشد.
بعد دكتر خانلري بردش در بنياد فرهنگ و مدتي هم از طرف تلويزيون رفت جنوب و حقوقي هم به او مي‌دادند اما در نهايت سختي زندگي مي‌كرد اينها از همين روحيه يك‌دندگي‌اش ناشي مي‌شد.
اما ذاتا‍ً آدم موحدي بود، وقتي مريض مي‌شود، راجع به امام رضا شعر مي‌گويد و من اين شعرش را چاپ كردم وقتي در توس امروز و توس ديروز سلسله مقالاتي مي‌نويسد در نامة فرهنگ كه زمان درخشش چاپ مي‌شد؛ با چه احترامي از امام رضا حرف مي‌زند اين برمي‌گردد به فطرت پاكش و اين حالت را در ابتهاج هم من مي‌بينم؛ «اي عشق همه بهانه از توست اين عشق چيست؟! يك‌روز همين شعرش را ما در جمهوري اسلامي پخش كرديم به شهرام ناظري گفته بود من تعجب مي‌كنم اين شعرم را جمهوري اسلامي پخش كرده در راديو آقاي شاهرودي مي‌گويد به ابتهاج بگوييد اين عشق جز عشق به مبدأ پاك است؛ اين شعر توحيدي است وقتي انفجار حزب جمهوري پيش آمد هم آن شعر را در رثاي شهيد بهشتي گفت.
حسين منزوي قبل از شوراي شعر، كارهاي فرهنگي را در تالار وحدت انجام مي‌داد يك اين شعر را ابتهاج مي‌فرستد براي حسين منزوي.
حسين منزوي آن را سانسور مي‌كند كه اين آدم توده‌اي حالا براي بهشتي شعر گفته است.
بعد از هشتاد سال ما در پرونده‌ها اين شعر را پيدا كرديم با امضاي ابتهاج و دادم به قزوه كه در  «بشنو از ني» چاپ كند ابتهاج اولش آمد، يك عده‌اي آمدند به خاطر فطرتهاي پاكشان؛ ما دنبالشان نرفتيم.
من اخوان را هم مردي پاك مي‌دانم، استغناي طبع عجيبي داشت، از گرسنگي مي‌مرد اما دست پييش كسي دراز نمي‌كرد.
به عقيدة من مسئولين جمهوري اسلامي بايد به اين طيف هنرمند توجه كنند و يك جايگاهي براي اينها يك‌جا درست بشود و برنامه مشخص و روال مشخص باشد يك شاعر در زمان جنگ با آن شور و حال براي دفاع مقدس شعر گفته، الان هيچ اعتنايي به او نمي شود اين مي‌رسد به بن‌بست؛ شما كه مجله داريد يك شعر از اين حضرات نشان دهيد كه اميد  در آن باشد همه به بن‌بست رسيده‌اند به آخر خط رسيده‌اند نه خانه دارد كه در ‌آن بنشيند، نه كار دارد، نه مي‌‌تواند ازدواج كند، يعني از نظر  اقتصادي مي‌گويم كه مجتمعي باشد كه به اينها بها بدهند تأمين كنند؛ بعد از او خلاقيت بخواهند.
آن‌وقت مي‌تواني اميد داشته باشي كه شعر هر روز متعالي‌تر از ديروز باشد.
شما الآن نگاه كنيد در تمام اين كشورهاي هم‌جوار ما مثلا‍ً سوريه من از قول مصطفي رحماندوست مي‌گويم كه رفته بود سوريه؛ مي‌گفت كانوني دارند به نام كانون هنرمندان؛ كه اگر شما يك اثر هنري يك مقاله شعر يا داستان توليد كني؛ يك كارت عضويت براي شما صادر مي‌كنند؛ خانه در اختيار شما مي‌گذارند؛ حقوق مكفي مي‌دهند كه زندگي‌ات بگذرد؛ نمي‌گويند شما از ساعت هشت بايد بيايي كارت بزني و اگر يك ساعت تأخير كني دو روز حقوقت را ندهند.
توي همين تاجيكستان آقاي قزوه مي‌گويد كانون نويسندگانشان، در آسايش كامل هستند تمام خانه‌هايي كه به هنرمندان دادند، نزديك كانون است كه هر وقت كسي خواست در كانون مي‌نشيند و صحبت مي‌كند و در فكر اين است كه خلاقيت كند و اثر تازه‌اي بيافريند. آيا ما يك چنين كانوني داريم نه نداريم.
ببينيد چرا الان من در مرز هشتاد سالگي بايد بروم كار كنم؛ من الان هم از پا خرابم، هم قلبم ناقص است. دو قدم راه نمي‌توانم بروم، اما براي زندي‌ام بگذرد بايد بروم تلاش كنم؛ من الان بايد بنشينم و دولت مرا تأمين كند.
ساقي كجاست شط شرابي كه داشتم
آن شعلة شكفته در آبي كه داشتم
گم شد ميان معركة مرگ و زندگي
شوريده رند خانه‌خرابي كه داشتم
كاري نبود بر سپر سينة سپهر
شب سوز نيزه‌دار شهابي كه داشتم
در جاده‌هاي تف‌زده، پاي درنگ سوخت
از التهاب شور و شتابي كه داشتم
بر من مگير اگر كه به حيلت ربوده‌‌اند
زاغان سفله‌بال عقابي كه داشتم
از چشم دل به‌گونة زردم چكيده‌ است
خون‌گريه‌هاي زخم عتابي كه داشتم
كابوس روزمرگي ما عشوه مي‌فروخت
در تنگناي دوزخ خوابي كه داشتم
بغض هزار‌سالة من در گلو شكست
افتاد از نفس تب و تابي كه داشتم
؟ از اينكه غيرت دريا شدن نداشت
سيلاب اشك من به سرابي كه داشتم


منبع:سوره

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 10:59  توسط دوستداران استاد | 

seday-shaer-ahmadi.gif


انجمن شاعران ایران در ادامه سلسه لوح های فشرده صدای شاعر ، دو نسخه دیگر را شامل شعرخوانی احمدرضا احمدی و مشفق کاشانی منتشر کرد.
در نسخه ای که با صدا و انتخاب احمدرضا احمدی منتشر شده 19 قطعه شعر و در نسخه ی مربوط به استاد مشفق کاشانی 24 قطعه شعر با صدا و به انتخاب ایشان قرائت شده است.
2 نسخه قبلی صدای شاعر به شعرخوانی منوچهر آتشی و م.آزاد اختصاص یافته بود.
مدیریت طرح نسخه های صوتی انجمن شاعران به عهده ی ساعد باقری است.
منبع: سایت انجمن شاعران ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 10:53  توسط دوستداران استاد | 

پایان نامه با عنوان"مشفق کاشانی"

به تازگی در نشست شورای گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی کاشان موضوع بررسی و نقد اشعار استاد مشفق کاشانی به تصو یب رسید که امید است با کوشش دانشجوی این پایان نامه و استاد راهنما آن گونه که شان ایشان است این پایان نامه به نیکی برگزار شود تا به گونه ای از مقام این استاد فرزانه تبجیل شود. شهرداری کاشان که خیابانی که با حفظ سمت کوچه است به نام ایشان نهاده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 10:10  توسط دوستداران استاد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 10:5  توسط دوستداران استاد | 

مشفق کاشانی، از دوستان قدیمی و همشهری سهراب سپهری، ناگفته‌هایی را در آستانه اول اردیبهشت، سی‌امین سالمرگ این شاعر مطرح کرد.

مشفق کاشانی شاعر و رئیس شورای شعر و ترانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و از دوستان قدیمی و همشهری سهراب سپهری در گفت وگو با خبرنگار فارس، در آستانه سی امین سال درگذشت این شاعر گفت: همان طور که به طور کامل مسئله آشنایی خودم با سهراب سپهری را مجلد اول کتاب «خلوت انس» نوشتم سهراب در ابتدا که وارد کاشان شد، آغاز شاعری‌اش بود. آن وقت برای ۵ سال تدریس به کاشان آمده بود و ما هیچ اطلاعی از شعر و شاعری او نداشتیم. خود من شعرهایی که می‌نوشتم که آنها را در سه روزنامه کاشان منتشر می‌کردم.
وی افزود: سهراب از خانواده ای بود که همه اجداد آنها از دانشمندان زمان خود بودند؛ من جمله مرحوم سپهر بزرگ مؤلف نسخ التواریخ.
مشفق کاشانی عنوان داشت: به دلیل آشنایی ای که با خانواده سهراب و دایی‌های او داشتم از من خواستند که او هم در آموزش و پرورش آن زمان مشغول شود که سرانجام مشغول شد.
وی با اشاره به توجه سهراب سپهری به مقوله شاعری از سنین جوانی گفت: او در کنار من به شعرهایی که می‌ساختم توجه می‌کرد.

مشفق کاشانی ادامه داد: روزی سهراب پیش من آمد و یکی از شعرهایش را به من داد که بخوانم. دیدم این شعر هیچ نقصی از نظر فنی و مضمونی ندارد. متوجه شدم او با شعر سر و کار دارد.
این شاعر بیان داشت: از آن روز سهراب شروع کرد به شعر سرودن و اولین شعری که منتشر کرد «آرامگاه عشق در کنار چمن» بود که من مقدمه‌ای بر آن نوشتم و در آن مقدمه گفتم که سهراب از شاعران موفق آینده خواهد شد.
رئیس شورای شعر و ترانه اظهار داشت: این را اینجا باید اضافه کنم کسی که می‌خواهد شعر نو بگوید ناچار باید از ادب گذشته را خوانده باشد و از آن استفاده کند. نمونه‌اش زنده‌یاد نیما بود که شاید حدود ۴۰ سال از عمرش را صرف شعر کلاسیک کار کرد.
مؤلف کتاب دو جلدی «خلوت انس» گفت: از شاعران کلاسیک سهراب بیشتر با اشعار مولوی و سنایی و عطار ارتباط مأنوس بود. در کاشان هم که بودیم بیشتر شعر اینها را می‌خواند.
وی اضافه کرد: او در شعرهایش بعد از سفر به کشورهای هند و چین هم از بارقه‌های عرفانی این کشورها الهام گرفت. به همین دلیل شعر سهراب را با یک دفعه و دو دفعه خواندن نمی‌شود فهمید.
مشفق کاشانی عنوان داشت: زمانی که سهراب برای تحصیل به تهران آمد از طریق نامه با هم در ارتباط بودیم. حدود ۷۰ تا ۸۰ نامه برایم فرستاد و در آنها از آشنایی خود با شاعران بزرگ آن روزگار مثل شاملو، فروغ و آتشی برایم می‌نوشت. در آن وقت چهره واقعی او شعر به شعر مشخص‌تر و درخشنده‌تر می‌شد.
مشفق کاشانی اوج هنر سهراب سپهری را مجموعه «هشت کتاب» دانست که در تهران منتشر کرد و افزود: در تهران روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزوده می‌شود و البته پس از مرگ توجه جامعه ما و منتقدان به سهراب بیشتر شد.
خالق کتاب «انوار ۱۵ خرداد» عنوان داشت: سهراب در نامه‌هایی که به من نوشته بود صحبت‌هایی درباره شاملو، اخوان، آتشی و فروغ با من کرده بود. تلویحا می‌خواست به من بگوید آقای مشفق این شاعران هم هستند و اینها وارثان و ادامه‌دهندگان راه نیما هستند. می‌خواست بگوید من از لاک خودم بیرون بیایم.
مشفق کاشانی درباره سرنوشت نامه‌هایی که در آن ایام از سهراب سپهری دریافت کرده بود، اظهار کرد: متأسفانه یکی از همشهری‌های من این نامه‌ها را گرفت و بعد متأسفانه به آمریکا رفت. من خامی کردم نامه‌ها را به او دادم. اگر این نامه‌ها بود گنجینه با ارزشی بود.
وی که خاطراتش از سهراب را در کتاب «خلوت انس» آورده است، درباره انگیزه نگارش این کتاب گفت: روزی عباس عارفی خوشنویس معاصر به من زنگ زد و گفت آقای مشفق شما که دوست و همشهری سهراب بودید، چرا خاطراتش را نمی نویسید؟ این بود که این کتاب را نوشتم.
خالق کتاب «هفت بند التهاب» ادامه داد: توجه به شعر سهراب بعد از انقلاب چشمگیر تر شد.
مشفق کاشانی تصریح کرد: سهراب مقلد کسی نیست. ما خیلی از شاعران بزرگ را می‌بینیم که از روی دست دیگران شعر نوشتند. ولی سهراب خودش هست و آنچه هم که از او مانده در خورد توجه است. ما افسوس می‌خوریم که چرا نماند و این قدر زود از بین ما رفت.
رئیس شورای شعر و ترانه در پاسخ به این پرسش که چرا برخی از منتقدان شعر سهراب را چشم بستن روی دردهای انسان معاصر می دانند و به همین دلیل بر شعر او خرده می گیرند، گفت: اولا سهراب در خانواده‌ای پرورش یافت که در درجه اول اهل علم و دانش بودند. در درجه دوم دردهایی که او متحمل بود یکی مسئله بیماری پدرش بود که در ۲۵ سالگی کاملا فلج شد و مادرش ناچار شد کار کند. آنچه سهراب می‌دید درد انسان بودو حتی این درد را در شعر «خیال پدر»، آورده است.
دوست و همشهری سهراب سپهری مهمترین خصوصیت این شاعر را انعکاس دردهای انسان دانست و بیان داشت: در خیلی از اشعارش دردهای خودش هم منعکس است. علاوه بر این بارقه‌های عرفانی هم در شعرش است. عرفانی که از مولوی و سنایی و عطار گرفته است. آنچه سهراب گفته زندگی دردمندانه انسان است.
مشفق کاشانی تصریح کرد: اما بعد از مرگ سهراب عده‌ای چوب به مرده زدند و شروع به انتقاد کردند تا توفیق مردمی او را بگیرند.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 10:4  توسط دوستداران استاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
استاد مشفق کاشانی(عباس کی منش)در اول مرداد ماه 1304 در محله کلهر کاشان به دنیا آمد.این تولد در شناسنامه وی سال 1302 ثبت شده است.

مسئولیت ها:
1- عضو شورای عالی شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
2- از اعضای موسس و عضو انجمن شاعران ایران
3- عضو انجمن قلم ایران
4-عضو شورای شعر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس
5-انتخاب به عنوان چهره ماندگار


کتاب های شعر:
اشک ها1323/صلای غم1323/شباهنگ1323/خاطرات1326/سرود زندگی1342/شراب آفتاب1343/آذرخش1365/آیینه خیال1370/سرود سرخ بهار1373/هفت بند التهاب1376/پنجره ای رو به آفتاب1378/فراز مسند خورشید1378/گزیده ادبیات معاصر، شماره چهارده 1378/شب همه شب1381/سیرنگ1382/اوج پرواز1386/کهکشان آبی1386

کتاب های تحقیقی و پژوهشی:
تصحیح دیوان حاج سلیمان صباحی بیدگلی/1340
تذکره ادبی"خلوت انس" ،دو مجلد/1368،1388

گردآوری:
پرتوی از انوار نیمه خرداد/نقشبندان غزل/شعر جنگ/جمعه خونین مکه/شعر شهادت/سوگنامه امام/آیینه آفتاب/سیمای محمد(ص)/آیینه عصمت/آیینه ایثار/آیینه رجا/آیینه صبر/آیینه عفاف/همیشه در قلب منی مادر/محراب آفتاب.



نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۰
دی ۱۳۸۹
آرشیو موضوعی
خبر
مقالات
مصاحبه
آلبوم عکس
اشعار
در حدیث دیگران
کتاب شناسی استاد مشفق کاشانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM